عشق

بنام خداوند بخشنده مهربان
در حضور واژه های بی نفس
صدای تیک تیک ساعت را گوش کن
شاید مرهم درد ثانیه ها را پیدا کنی
ببین اندام تنهاییم را
که در لحظه های خاکستری
در انتظار طلوع خورشید است
این شب ها
چشم های من خسته است
گاهی اشک ، گاهی انتظار
این سهم چشم های من است
مترسک ناز می کند
کلاغ ها فریاد می زنند
و من سکوت می کنم....
این مزرعه ی زندگی من است
خشک و بی نشان
نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم
صدای جیر جیرک ها به گوش می رسد
سکوت را نوازش می دهند
و جای خالی آدم های شب نشین را
با نگاهی معصومانه پر می کنند
در امتداد نگاه تو
لحظه های انتظار شکسته می شود
و بغض تنهایی من
مغلوب وجود تو می شود

از آنچه باخته ام خودم را ساخته ام تا بگويم آنچه را باخته ام ، فراموش كرده ام .روز گاري از زندگي ام را به پاي كسي گذاشتم كه دوستش مي داشتم ولي او هيچ وقت مرا دوست نداشت و چگونه دوستش بدارم آگاه از اين كه هرگز برايش اهميتي ندارم ، به او حق مي دهم شايد او هم مانند من يكي را دوست داشته است... حال از خود مي پرسم : او را براي هميشه دوست خواهم داشت؟ افسوس كه چنين نخواهد بود! او را فراموش كرده ام . من زماني به خود نگريستم كه ديگر سينه ام شكافته ، قلبم فسرده و روحم سپرده شده بود . بايد صبر مي كردم تا زخم سينه ام با نمك خوب شود ، با قلبم چه كار مي كردم براي گرم شدن در آفتاب گذاشتمش اما آتش گرفت ، چاره اي نداشتم نيمي از خاكستر قلب سوخته ام را به آب و نيم ديگر را به خاك سپردم و به يادم ماند كه روحم ، روحم ، روح من هيچ موقع ، هيچ وقت و هيچ زماني از او جدا نشد . يادگار او سوالي است بي انتها : آيا صبر كنم بر او كه بر من صبر نكرد ؟

تکیه به شونه هام نكن من از خودت خسته ترم... مـا که بـه هم نمی رسیم , بسه دیگه بـذار بـرم.. کی گفته بود به جرم عشق یه عمری پرپرت کنم؟... حیف تو نیست, کنج قفس چادر غم سرت کنم؟... مـن نـه قلنـدر شبـم , نـه قهـرمـان قصـه هـا... نـه برده ی حلقه به گوش , نه ناجی فرشته ها... تـو ایـن دو روز زنـدگـی , شبیـه مـن فـراوونـه... یه لحظه چشمات و ببند گذشتن از من آسونه... من عاشقم همین و بس , غصه نداره بی کسی... قشنگی قسمت ماست که ما به هم نمی رسیم
آه دیشب خواب دیدم من عجیب خواب دیدم یک گروه نانجیب
روی بال عشق را خط می زنند هر کبوتر زاده را سر می برند
خواب دیدم فاطمه دخت نبی نور چشم مصطفی ام ابی
چشمهایش پر ز درد و اشک بود گونه هایش جای دست رشک بود
کودکی نام علی را داد زد نام آن عشق جلی را داد زد
فاطمه دیگر علی را یار نیست بهر اشکت یا علی غمخوار نیست
عزم هجرت کرده جان مصطفی همسر غمخوار مولی مرتضی
آخرین دیدار آنها در بقیع بعد از آن ظلم وستمهای فجیع
خاک هم آغوش شد با فاطمه اشک مولا را نبودش خاتمه
آسمان هم سیلی ای از ابر خورد گریه کردو آتشی را سرد برد
آه ،دیشب خواب دیدم من عجیب خواب دیدم یک گروه نانجیب 
کینه ای بر سینه خود کاشتند تخم نفرت بر دل خود کاشتند
جانمازی باز در محراب بود قاتل مولا علی در خواب بود
ذجه و ذکر توسل بر خدا ذکر یا رب یا رب و ذکر دعا
عرش لرزید و یاسی سبز مرد چون علی ضربتی از ملجم نامرد خورد
مادر
بهتر آنكه بوسه ات را به سنگي بخشيده بودي تا به گونه ی من
آه مادر !
اگر پرنده اي به دنيا مي آوردي
در گرماي آغوشت پناه مي گرفت
اگر درختي به دنيا مي آوردي ، از آواي ترانه ات
به سبزي مي گراييد برگ هايش
ولي اكنون كه انسان به دنيا آوردي ، تنهاي تنها مانده اي ، اي نازنين
آه چه تلخ است انسان زاده شدن
وقتي كه انسان را برادري جز دشنه نيست ……
تو را من چشم در راهم شباهنگام
که میگیرند در شاخ تلاجن سایه سیاه رنگ سیاهی
وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم
تو را من چشم در راهم
شباهنگام در آن دم که بر جاده دره ها چون مرده مان خفتگانند
در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام
گرم یاد آوری یا نه من از یادت نمی کاهم
تو را من چشم در راهم
(نیما یوشیج)
عجب رسمیه رسم زمونه
قصه برگ و باد خزونه
میرن آدما‚ از اونا فقط
خاطره هاشون به جا می مونه
کجاست اون کوچه ‚ چی شد اون خونه
آدماش کجان خدا می دونه
بوته ی یاس باباجون هنوز
گوشه ی باغچه توی گلدون
عطرش پیچیده تا هفت تا خونه
خودش کجاهاست خدا می دونه
میرن آدما ‚ از اونا فقط
خاطره هاشون به جا می مونه
تسبیح و مهر بی بی جون هنوز
گوشه ی طاقچه توی ایوونه
خودش کجاهاست خدا می دونه
خودش کجاهاست خدا می دونه
میرن آدما از اونا فقط
خاطره هاشون به جا می مونه
پرسید زیر لب یکی با حسرت
پرسید زیر لب یکی با حسرت
از ماها بعد ها چه یادگاری
می خواد بمونه خدا می دونه
میرن آدما از اونا فقط
خاطره هاشون به جا می مونه
میرن آدما از اونا فقط
خاطره هاشون به جا می مونه
(رسول نجفیان)
در انتهای هر سفر
در آیینه
دار و ندار خویش را مرور می کنم
این خاک تیره این زمین
پاپوش پای خسته ام
این سقف کوتاه آسمان
سرپوش چشم بسته ام
اما خدای دل
در آخرین سفر
در آیینه به جز دو بیکرانه کران
به جز زمین و آسمان
چیزی نمانده است
گم گشته ام ‚ کجا
ندیده ای مرا ؟
(حسین پناهی)
و رسالت من این خواهد بود
تا دو استکان چای داغ را
از میان دویست جنگ خونین
به سلامت بگذرانم
تا در شبی بارانی
آن ها را
با خدای خویش
چشم در چشم هم نوش کنیم
(حسین پناهی)
